تبليغاتX
مرد تنهای شب


مرد تنهای شب

آشکارا نهان کنم تا چند---------------دوست میدارمت به بانگ بلند

....عشق یعنی

 عشق يعني يك سلام و يك درود

 عشق يعني درد و محنت در درون

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني يك شقايق غرق خون

 عشق يعني همچو من شيدا شدن

 عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

 عشق يعني بيستون كندن بدست

 عشق يعني چون محمد پا به راه

 عشق يعني عالمي راز و نياز

 عشق يعني با پرستو پرزدن

 عشق يعني رسم دل بر هم زدن
 
 عشق يعني سر به دار آويختن

 عشق يعني اشك حسرت ريختن

 عشق يعني شب نخفتن تا سحر

 عشق يعني سجده ها با چشم تر

 عشق يعني مستي و ديوانگى

 عشق يعني خون لاله بر چمن

 عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني آتشي افروخته

 عشق يعني با گلي گفتن سخن

 عشق يعني معني رنگين كمان

 عشق يعني شاعري دلسوخته

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني سوز ني آه شبان

 عشق يعني لحظه هاي التهاب

 عشق يعني لحطه هاي ناب ناب

 عشق يعني ديده بر در دوختن

 عشق يعني در فراقش سوختن

 عشق يعني انتظار و انتظار

 عشق يعني هر چه بيني عكس يار

 عشق يعني سوختن يا ساختن

 عشق يعني زندگي را باختن

 عشق يعني در جهان رسوا شدن

 عشق يعني مست و بي پروا شدن

 عشق يعني با جهان بيگانگى

عشق یعنی تو ...

عشق یعنی با صدایت بیدار شدن

عشق یعنی دل بستگی

عشق یعنی یک بیابان خاطره

عشق یعنی اخر خط بهشت

عشق یعنی گفتنی با گوش کر

عشق یعنی یک سوال بی جواب

میپرسی نشان عشق چیست؟

عشق چیزی جز ظهور مهر نیست

عشق یعنی مهر بی اما اگر

عشق یعنی جان من قربان اوست

عشق یعنی تو...

 

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:58 توسط حامد| |



دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوع اختلاف پیدا کردندو به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهر دیگری سیلی زد
دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیز ی بگوید روی شن های بیابان نوشت
امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند تصمیم گرفتند قدری انجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و د ربرکه افتاد نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت برروی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد
دوستش با تعجب از او پرسید بعد از ان که من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟
دیگری لبخندی زد و گفت وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگی حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ولی چرا ما ادما کسی رو نمیبخشیم چرا میخوایم تلافی کنیم بییایم از این به بعد کمتر تلافی کنیم و بیشتر ببخشیم

 

 بیاین کسایی رو که دوست داریم ببخشیم بیاییم عاشقا رو ناراحت نکنیم چون بدون اونا زندگی بی معناست

                                    

 

ديگران را ببخش نه به اين علت كه آنها لياقت بخشش

 

تو را دارند به اين علت كه تو لياقت آن را داري كه آرامش

 

داشته باشي

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 15:21 توسط حامد| |

یه روزی عشق و دیوونگی و فضولی داشتن قایم موشک بازی میکردن تا نوبت به دیوونگی رسید دیونگی فضولی رو پیدا کرد ولی هرچی گشت عشق رو پیدا نکرد فضولی متوجه شد که عشق پشت یه بوته ی گل سرخ پنهان شده و دیوونگی رو خبر کرد دیوونگی یه خار کند و  در بوته ی گل سرخ فرو کرد صدای فریاد عشق بلند شد و همه به سراغش رفتن دیدن چشماش کور شده ودیوونگی که خودش رو مقصر میدونست تصمیم گرفت همیشه همراه عشق بمونه از اون روز به بعد هر وقت عشق به سراغ کسی میره چون کوره همیشه دیوونگی هم همراهشه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کاش کاش ما ادما وقتی میدیدیم یکی واسمون میمیره کاش نزنیم تویه حالش چرا ما ادما ادت داریم دل عاشقامون رو بشکنیم چرا نمیخوایم کسی رو که دوستمون داره رو دوستش داشته باشیم چرا ما ادما وقتی یکی میاد بهمون میگه دوست دارم ازش میترسیم چرا ما ها از عشق فرار میکنیم نمیدونم چرا هرکی با من اشنا شد بی وفا شد نمیدونم از اول بی وفا بود یا از بس نازس رو کشیدم بی وفا شد

میخام به اون که خودش

   میدونه کیه بگم با همه

  نامهربونیهات بازم میگم

         دوست دارم

وجود من تو بودی

تنها کسم تو بودی

برای آخرین بار تو پیشه من نموندی

بد جور دل و سوزندی

من چه دلی شکستم

این جور دل و شکوندی

دوست دارم عزیزم

تنهام نذار تو قربت

می خوام که با تو باشم

با عشق و با لطوفت

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:20 توسط حامد| |

 

چند تا دوسم داری؟؟

همیشه وقتی یکی ازم می‌پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ

می‌گفتم...

ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم: یکی!!!

می‌دونی چرا؟ چون قوی‌ترین و بزرگ‌ترین عددیه که می‌شناسم...

دقت کردی که قشنگ‌ترین و عزیزترین چیزای دنیا همیشه یکی

هستن؟؟؟

ماه یکیه... خورشید یکیه... زمین یکیه... خدا یکیه...

مادر یکیه... پدر یکیه...

تو هم یکی هستی...

وسعت عشق من به تو هم یکیه...

پس اینو بدون از الآن و تا همیشه یکی دوستت دارم...

                                                    

                                            

خاطرم نیست که تو از بارانی یا که از نسل نسیم...

هر چه هستی گذرا نیست هوایت٬ بویت...

فقط آهسته بگو:

با دلم می‌مانی... 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 23:48 توسط حامد| |

 

 

 

هیچ کسی مثل من و تو زنده در هوای هم نیست...

هیچ کسی مثل من و تو جفت هم نیمه ی هم نیست...

نباید بین من و تو نفسی فاصله باشه...

وقتی می تونه جدایی قصه ی دلتنگی باشه...

بیا تا با هم بسازیم خونه ی عشق و دوباره...

وا کنیم پنجره هاشو رو به مهتاب و ستاره...

من و تو با هم می تونیم پلی تا خورشید بسازیم...

تا به فردایی دوباره شبو یک نفس بتازیم...

چرا بی همدیگه باشیم وقتی تنهایی عذابه؟؟؟

وقتی لحظه های دیدار واسمون مثل یه خوابه...

هیچ  کسی مثل من و تو زنده در هوای هم نیست...

هیچ  کسی مثل من و تو جفت هم نیمه ی هم نیست...

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 9:14 توسط حامد| |

سلام

اسمم حامد پسري هستم از شهر بادگير ها اين وب رو دارم مينويسم تا بتونم با يكي درد و دل كنم با يكي كه من حرف اون رو بفهمم و اون هم حرف دلم رو درك كنه

اين وبلاگ رو مينويسم تا كلبه ي تنهايي هام باشه

اين وبلاگ رو مينويسم تا يه جايي رو داشته باشم چون می دونم شايد يه چند نفري به حرف دلم گوش ميدن

اين وبلاگ رو مينويسم واسه خودم و تموم عاشقاي دنيا

همه رو دوست دارم تا همه من رو دوست داشته باشن ولي...

۲ نفر اومدن و به دلم نشستن ولي يكيشون واسه اين كه از دلم بره دلم رو شكست و من به دلش ننشستم ولي الان يكي ديگه اومده و تو دلم خونه كرده نميدونم من به دلش نشستم يا...

من به دل خيلي ها ننشستم ولي به دل يه نفر خيلي خوب نشستم چون همش پيشم هستش و بهم سر ميزنه اونم كسي هستش كه ما بهش ميگيم غم

خدايا خودت به همه ي عاشقا كمك كن خدايا دل شكستن كار من نيست دلمم نشكون دل اونايي هم كه شكسته بند بزن تا بتونن اون رو دوباره به يكي بدن ولي خدايا خودت كه بند زدي كاري كن دلمون رو به كسي نديم كه دوباره بشكنتش هممون دوست داري اي خدا خودت كمكمون كن...

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 16:11 توسط حامد| |


Design By : Night Skin